جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
در این قسمت، استاد دربارهٔ وظیفهٔ شریف خبرنگاران در گزارش دادن اخبار صحبت می کنند.(استاد، آیا امسال سال نوی چینی را اینجا جشن میگیرید؟) نمیدانم. (اگر سال نو را اینجا جشن بگیریم، آیا میتوانید اجازه دهید برنامه فرهنگی از هاوایی دوباره اجرا شود؟) فکر خوبی است. (خیلی عالی میشود!) آیا همه آن را دوست دارید؟(استاد، چه زمانی میتوانید فیلم ضبطشده را منتشر کنید؟) به این آسانی نیست. (شما قول دادید که...) آنها خودشان این کار را کردند. من از آنها نخواستم که این کار را انجام دهند. آن برنامه را شاگردان ترتیب دادند. (بله.) بعضی از آنها حرفهای هستند. (بله.) (اما اجرای کودکان...) (نه، هنوز آن را تمام نکردم. فردا برمیگردم تا تمامش کنم.) خانواده شاد مهم است، درسته؟ شیرین است، نه؟ گرم و صمیمی، درسته؟ (کنت از من پرسید، "بابا، آیا کار به انجام رسیده؟") آه، بسیار خب. پس به آنها بگویید. (او می داند که برای روزنامه امشب کار می کنم.) آه، واقعاً؟ (اما چرا من برای آن کار نمی کنم؟) خدای من! واقعاً؟ آیا آن فوری است؟ (خب، من به انتشارات گفتم که فردا صبح آمادهاش میکنم.) آه، واقعاً؟ بسیار خب.(برنامهٔ سرگرمی عالی بود. اگر اجازه بدهید...) آنها خودجوش آن را اجرا کردند. (اگر اجازه بدهید دوباره اینجا اجرایش کنند، بسیار سرگرم کننده میشود - بهویژه در سال نوی چینی.) آیا بلیت بفروشیم؟ میتوانیم بلیت بفروشیم تا به کارهای امدادیمان کمک کنیم؟ (بله، این هم میتواند راه خوبی باشد.) (حتماً. از این پول چیزی برای خودمان نگه نمیداریم، پس چه جای نگرانی است؟) مشکل همین است. مردم باز هم مثل همیشه انتقاد میکنند. من پول خودم را میگذارم، بااینحال باز هم از من انتقاد میکنند. آیا این عجیب نیست؟ (استاد مالیات پرداخت می کنند! شما پیشاپیش مالیات تان را به آمریکا پرداخت کردهاید.) باید چنین کنم. وگرنه لازم نبود. (هروقت آمریکاییها بپرسند، فوراً میتوانید بگویید "من مالیات میدهم، میدانید!") اگر آنها از من بخواهند بپردازم، میپردازم. (بله.) اینطور نیست که من... (شما هیچ درآمدی ندارید، پس چرا باید از شما بخواهند مالیات بدهید؟) درآمدی ندارم. همهاش پولی است که خودم میگذارم. هر دلاری را که دارم، صرف این کار میکنم.(استاد، امسال، سال آینده یا زمانی در آینده، باید حضور عمومی گستردهای میانِ جامعهٔ آولاکی (ویتنامی) داشته باشید.) ای وای! (تا آنها بتوانند...) برای چه؟ (قصد نداریم خودنمایی کنیم یا چنین چیزی.) آه. (اما نکته این است که باید اول چیزی داشته باشیم تا بتوانیم فعالیتمان را گسترش دهیم.) اما چند روز پیش برای سخنرانی عمومی رفتم. هرکس میخواست بیاید، میتوانست بیاید؛ هرکس میخواست گوش بدهد، میتوانست گوش بدهد.(بله، اما اطلاعرسانی گستردهای دربارهاش نشد.) (اطلاعرسانی نشد. فقط شاگردان از آن خبر داشتند؛ فقط میان ما و استاد بود.) اما خبرش در همهٔ روزنامهها بود. چطور میگویید اطلاعرسانی نشده بود؟ چند روز پیش در یک تالار سخنرانی خیلی بزرگ سخنرانی کردم. ("آنا هایم"، درسته؟ بله.) ("آنا هایم".) حدود ۷ هزار یا ۸ هزار نفر آنجا بودند. آولاکیها (ویتنامیها) هم آنجا بودند. (آولاکیها (ویتنامیها) بودند (آولاکیها (ویتنامیها) بودند و افراد زیادی از تگزاس و مکانهایی در شمال کشور هم آمده بودند.) (روزنامههای آولاکی (ویتنامی) خارج از کشور آن را منتشر نکردند؟) شاید اصلاً زحمت انتشارش را به خود ندادند. چه کار میتوانیم انجام دهیم؟ (نه، به این دلیل است که...)(استاد باید یک گروه مطبوعاتی هم داشته باشند...) (باید گروهی باشد که بتواند با مطبوعات تماس بگیرد.) آه، واقعاً؟ (از کجا باخبر شوند، اگر کسی با آنها تماس نگیرد؟ آه، واقعا؟ (چون آمریکا یک کشور وسیع است.) (از کجا بدانند اگر ما آنرا منتشر نکنیم؟) بسیار خب.(مانند اینکه وقتی شما چیزی را منتشر کردید "رجیستر" در مورد آن مطلع شد. کسی باید آنها را مطلع کرده باشد. اینطور نیست که خودشان دنبال این بگردند.) آه، متوجهام. (مثلاً...) چون آنها شعبههای محلی دارند. (بله. مثلاً وقتی پلیس جایی دزدی را میگیرد، با مطبوعات تماس میگیرد تا بیایند.) بله، درسته. خب، گمان میکنم روالش همین باشد. پس کسی که آنها را میشناسد یا با آنها ارتباط دارد، به آنها خبر میدهد. آه، بسیارخب. (استاد اعظم باید مسئول مطبوعاتی داشته باشند.) آه، واقعا؟ (مثلاً همین حالا...) پس به چند نفر از شاگردانم بگویید به آن رسیدگی کنند. چه کس دیگری این کار را میکند؟ نمی دام، چطور به اینها رسیدگی کنم. این برای من کمی زیاد است! من با اینجور کارها آشنا نیستم. بسیارخب. اینطور است؟ داشتن یک مسئول مطبوعاتی خیلی زیاد نیست؟ اینطور به نظر نمیرسد که دارم خودنمایی میکنم؟(خودنمایی نیست. این فقط یک مورد اداری است.) (موضوع فقط اطلاعرسانی به مطبوعات است تا آنها درباره آن بنویسند.) آه، واقعاً؟ آه، واقعاً؟ خب، خب. بسیارخب. از آنها میخواهم که از فردا شروع به رسیدگی به مطبوعات کنند. (فقط برای اینکه مردم بدانند چهکار میکنید.) آه، واقعاً. بسیار خب. ما همه این چیزها را نمیدانیم، خیلی پیچیده است. من فقط میدانم که تمرین معنوی کافی است. چرا همهچیز باید اینقدر پیچیده باشد؟ مسئول مطبوعاتی، بعداز آن چه مسئول دیگری خواهد بود؟ سیاسی، و بعد چه؟ واقعاً؟ بسیارخب. چون معمولاً... (اما استاد فقط نگهبانان دارما دارند، درسته؟) آه! نگهبانان دارما برای کنترل شاگردان هستند، نه اینکه افرادی که شاگرد نیستند را دور کنند. وگرنه، همه آنها می آیند و دور مرا می گیرند! مدام میخواهند دست و پایم را بگیرند.(این واقعا مهم است تا دیگران مطلع شوند.) آه. بسیارخب، بسیارخب. شنیدید؟ (بله، بله.) شما با آن افراد صحبت کنید... (بله.) شنیدید، درسته؟ (بله.) با (...) و بقیه دربارهٔ تشکیل یک کمیتهٔ مطبوعاتی صحبت کنید، خب؟ (بله.) (استاد حالا یک راه تماس دارند - یک ارتباط.) بله. (پس حالا هروقت آنها میخواهند درباره موضوعی بنویسند، میتوانند تماس بگیرند.) آه. واقعاً! اگر خبری بود، با آنها تماس بگیرید. با آولاکیها (ویتنامیها) تماس بگیرید، درسته؟(اگر خبری شد، یک راه از طریق تلفن هست؛ راه دیگر فکس است...) (یکی از طریق تلفن است یا با فکس تا فوراً به آنها خبر بدهید.) (تا فوراً به مطبوعات خبر بدهید.) به (...) بگویید همانطور که درخواست کردید، چنین کمیتهٔ مطبوعاتیای تشکیل دهد. (بله. اگر اتفاقی بیفتد...) (مطبوعات از کارهایی که استاد انجام میدهند خبر ندارند. اما اگر ما کمیتهٔ مطبوعاتی باشیم، میتوانیم به مطبوعات اطلاع بدهیم که استاد چه انجام داده اند.) (با خبرنگاران دیدار کنید.) آه، واقعاً؟ (آنوقت میتوان دربارهاش اطلاعرسانی کرد.) خب. (میتوان دربارهٔ آن سریع اطلاعرسانی کرد.) (تا از اخبار جدید باخبر باشند.) یا هروقت خواستید مرا ببینید، بیایید و با من دیدار کنید. چرا لازم باشد که شما... (نه خیلی زیاد...)از طریق تیم مطبوعاتی اقدام کنید، خب؟ (بله و آن سریع خواهد بود. همانطور که استاد گفتند: "میخواهم با آن خبرنگارانی که آن روز آمدند دیدار کنم.") واقعا؟ پس میتوانم فوراً با آنها دیدار کنم؟ (بله، میتوانید فوراً با آنها دیدار کنید.) آه، خب، بسیارخب. پساز طریق آن کمیتهٔ مطبوعاتی اقدام میکنم. (از طریق آن کمیتهٔ مطبوعاتی اقدام کنید، و خبرنگاران میتوانند شما را سریع ببینند.) بسیارخب. خب. حالا که درخواست کردهاید، از آن خبر دارم و میتوانم انجامش بدهم.قبلاز این، هرگز به این چیزها فکر نکرده بودم. من در مقام یک رهرو معنوی، واقعاً باید فقط در کوهستان بمانم و تمرین کنم، نه اینکه اینطرف و آنطرف بروم. (چرا با مطبوعات دیدار کنید؟) اینطور باید باشد. چرا باید با مطبوعات دیدار کرد؟ (خود را مشغول همه اینها کرد.) چرا خودم را درگیر کنم؟ (درگیر شدن در آن.) اما دیگر اتفاق افتاده بود و موضوع مدام بزرگتر و بزرگتر شد، تا سرانجام همهٔ شما از آن باخبر شدید. و حالا که باخبر شدهاید و به دیدار آمدهاید، دربارهاش به شما میگویم. در واقع، برای ما رهروان معنوی، کارها نباید اینقدر پیچیده باشد. (تمرین معنوی استاد چنان مشهور شده که توجه مردم را جلب کرده است.) اما شرط میبندم حالا بالاخره حاضرید این کار را بکنید. آنوقتها اگر صدایتان میکردم، چه کسی اصلاً زحمت گوشدادن به خود میداد؟(اما استاد، ببینید، چقدر سفر اخیرتان به هاوایی، مفید بود؟ میبینید؟) مثلاً وقتی کسی شما را به یک مناسبت دعوت میکند شما میتوانید مستقیم به آنجا بروید.) آه. واقعاً؟ (مثلاً استاد، امروز انرژی کمی دارید، بااینحال هنوز اینجا نشستهاید و با چای از مهمانان پذیرایی میکنید.) آه. واقعاً؟ (چرا آنها حتماً باید استاد را ببینند، بگذارید استاد استراحت کنند.) بسیارخب، بسیارخب. متوجهام. (یک قرابت، زمینهساز دیگری میشود، میبینید استاد؟ اگر دفعهٔ قبل استاد را در هاوایی ندیده بودیم، دیدار امروز هم پیش نمیآمد.) بله. واقعاً؟ (استاد، میدانستید؟ برای دیدار امروز با شما، باید دستکم از دو هفته پیش تماسگرفتن را شروع میکردیم.) واقعاً. (اینطور نبود که همین حالا آنرا ترتیب داده باشیم.) آه. واقعاً! (بله.) من فقط در همین چند روز اخیر باخبر شدم. (بله. چون آنها...) سه چهار روز پیش، چیزی در این حدود. (مدام پیگیری میکردند.) (آنها هم مدام ارتباط برقرار می کردند تا ما بالاخره توانستیم به اینجا بیاییم.) چون من هم همیشه اینجا نیستم. تازه از هیوستون برگشتم. (بله.) پس تماسگرفتن با من هم دشوار است. (ما با (...) تماس گرفتیم، اما او هم نمیدانست.) آه. متوجه شدم. (پس مدام پس و پیش افتاد. تازه امروز صبح نشانی را فهمیدیم.) متوجه ام. (ساعت ۱۰:۳۰ صبح.) بله. بسیارخب. پس بالاخره گذاشتند مخفیانه بیایید، درسته؟ (اما مسئله این است که مسیر اینجا واقعاً دشوار است.) اگر شاگردان میفهمیدند و اینجا می آمدند و ازدحام میکردند، کارمان تمام بود.(اما استاد، میدانستید؟ مسیر اینجا واقعاً دشوار است.) بله. (یک دفعه به اینجا آمدیم!) بااینحال توانستید خودتان را به اینجا برسانید؟ (یکراست آمدیم.) و به همین سادگی رسیدید. (امروز هم بهطور خاص غیرعادی بود - هیچ ترافیکی نبود. هیچ مانعی نبود. (هیچ مانعی نبود و هیچ ترافیکی هم نبود.) (قبلاً هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود - هیچوقت نمیشود که ترافیک نباشد.) (معمولاً ترافیک وحشتناک است.) (امروز واقعاً غیرمعمول است.) از هر طرف شگفتی میبارد؟ (بله.) (جدی میگویم. باورش سخت است، اما واقعاً این چنین رخ داد.) (باورش سخت است، اما حقیقت دارد.) خب پس... (نه، اما واقعاً خارقالعاده بود، استاد.) بسیار خب، حالا میدانید. (حتی کمترین ترافیکی هم نبود.)بله. حالا که شما اعضای مطبوعات این درخواست را کردهاید، دفعهٔ بعد اگر رویدادی بود، به آن افراد خبر بدهید، خب؟ (بله.) من به این دو نفر اطلاع میدهم؛ آنها میتوانند در خبر دادن به بقیه کمک کنند، و آن افراد هم میتوانند در خبر دادن به دیگران کمک کنند. به همین ترتیب. این چیست؟ چرا باید آنرا بنویسید؟ (یکی از روزنامهها را باز کنید.) (بله.) کارت ویزیت را برای چه میخواهید؟ این روزنامهها اینقدر معروفاند - چطور ممکن است مردم آنها را نشناسند؟ بسیار خب.(بعداز چاپ عکس استاد اعظم معروف شد.) واقعاً؟ (بله. استاد، به نظرتان چاپ کتاب خوب است؟) بله؟ (همانی که 'ویتنام پست' چاپ کرده است.) آه! خیلی زیباست! وای، چقدر بزرگ است! خیلی زیبا به نظر میرسد. (شمارهٔ سیاه و سفید.) شمارهٔ قبلی و بعد هم شمارهٔ بعدی - همان شمارهٔ عذرخواهی، درسته؟ (شمارهٔ قبلی خیلی خوب از آب درنیامد.) واقعاً؟ (شمارهٔ قبلی را با عجلهٔ زیادی آماده کردیم.) چقدر بزرگ است، چقدر بزرگ! تازه در صفحهٔ اول هم بود؟ حتماً خیلی هزینه برداشته، درسته؟ خجالت میکشم. خیلی خجالت میکشم. خیلی خجالت میکشم، خیلی خجالت میکشم!('ویتنام پرس' حالا خیلی معروف است.) به آنها بگویید پول را بفرستند و ما نسخههای بیشتری چاپ میکنیم. حالا که صحبتش شد، بد نیست این را هم بگویم. (۶ هزار نسخه.) همه را چاپ کردند و همه را هم رایگان دادند. آه! چاپ ۶ هزار نسخه چقدر هزینه دارد؟ (۶ هزار نسخه.) حالا چقدر میشود؟ (برای ۶ هزار نسخه از روزنامهٔ ما؟ حدود ۱۶۰۰ یا ۱۷۰۰، استاد.) واقعاً؟ (بله. حدود ۱۷۰۰.) آه. (اگر رنگی چاپ شود، هزینهاش بیشتر هم میشود، استاد.) آه، واقعاً؟ (اگر رنگی باشد، مثل آن شمارهٔ اخیر 'ویتنام پست'، هزینهاش بیشتر هم میشود.) آه، واقعاً؟ (بله.) اگر کسی نسخههای بیشتری بخواهد، بعداً من... بیشتر چاپ میکنم. اگر کسی به نسخههای بیشتر نیاز داشته باشد، پول چاپشان را میدهم و نسخهها را به او میدهم.این روزنامه رایگان است یا شما آنرا میفروشید؟ (این یک روزنامه رایگان است - آن را رایگان به مردم میدهیم. اما حالا در میان آولاکیها (ویتنامیها)، استاد، اینطور است. اگر قیمت روزنامه را ۲۵ سنت بگذاریم - فقط حدود ۲۵ سنت - آنها فقط یک نگاه به آن می اندازند و میروند.) فقط ۲۵ سنت است، بااینحال باز هم نمیخرند. (ولی اگر آنها را رایگان بدهیم، یک دستهٔ کامل را یکجا برخواهند داشت!) دقیقا. (و بعد آنها را به خانه میبرند.) (اگر آنرا رایگان بدهید، آنرا برخواهند داشت.)(چاپ رنگی دشوار است؛ باید چهار یا پنج بار دیگر از دستگاه چاپ بگذرد.) درسته. (باید رنگها را تفکیک کنید، استاد.) میدانم، میدانم. (خستهکننده است.) خستهکننده است. (برای همین، وقتی جلد را آماده میکردیم، باید شب آنجا مینشستیم - و مراقب بودیم که از تنظیم خارج نشود.) ای وای. (نمیتوانستیم بگذاریم که عکس استاد چهار چشم داشته باشد.) من فقط سه چشم دارم! (گاهی ما تا پاسی از شب بیدار هستیم فقط برای اینکه باید کار را تمام کنیم.) متوجهام. (اگر آنرا تا صبح روز بعد آنجا بگذاریم تا روزنامهها را بگیریم، واقعاً وقت زیادی از ما میگیرد.) برای من هم همینطور است. گاهی تمام شب کار میکنم. (بله.) استراحت نمی کنم تا کار انجام شود. (ما باید تمامش کنیم؛ وگرنه نمیتوانیم با خیال راحت بخوابیم.) دقیقا. (انتشار روزنامه کار خیلی سختی است، استاد.) واقعاً کار سختی است، درسته؟ (واقعاً کار سختی است، استاد.) واقعاً؟ (حتماً کارمای مقدر است.) کار کرم ابریشم را میکنید؟(اما همین حالا، مثلاً نوشتن یک مقاله دربارهٔ استاد دشوارتر از نوشتن دربارهٔ موضوعات دیگر است. اول باید آن را با دقت بررسی کنیم تا استاد هم با آنچه مینویسیم موافق باشند. از طرف خوانندگان نیز باید مطمئن شویم که احساس ناخوشایندی پیدا نمیکنند، چون آنچه مینویسیم ممکن است با دیدگاهشان سازگار باشد یا نباشد.) آه! بله. (و برای این موضوع شواهد روشنی داریم.) (چون از دیدگاه عموم مردم...) (سختی کار همینجاست.) بله. (حالا بیشتر مردم به استاد توجه دارند، برای همین خیلی کنجکاوند مقالاتی را که دربارهٔ شما نوشته میشود بخوانند. دوست دارند آنها را بخوانند.) بله، بله. درسته. باید حقیقت را به آنها بگوییم. (اما بعد هم تمام آن داستانهایی هست که از خودشان میسازند.) و هیچکس حتی یک سنت هم به من کمک نمیکند.(اما استاد، میبینید، وقتی اتفاق خوبی میافتد، تعریف و تمجید خیلی کندتر از انتقاد و بدگویی پخش میشود. همیشه همینطور است... زندگی همین است.) روزنامهنگاران وظیفه دارند کمی به مردم آموزش بدهند و آنها را بهسوی نیکی و نگرشی مثبتتر هدایت کنند. وگرنه اگر کسی غیبت کند یا از دیگران انتقاد کند، آن نگرش منفی بر خود گوینده هم تأثیر میگذارد. برای همین یک ضربالمثل آولاکی (ویتنامی) هست: "تفکردن خون بهسوی دیگری، فقط دهان خودت را لکهدار میکند." (بله.) دقیقاً! دهان خودتان را لکهدار میکند.(مسلماً، این کارما از طریق سخنان ایجاد میکند.) درسته. بله. پس ما هم باید در آموزش مردم سهمی داشته باشیم. بهخصوص کودکان و کمسنوسالان - باید بهسوی رفتارهای والاتر هدایتشان کنیم. (بله.)این وظیفهٔ روزنامهنگاران است. مطبوعات یکی از بهترین ابزارهای آموزش مردم هستند. بعد هم تلویزیون و رادیو هستند. این رسانهها فوقالعاده مهماند. پس باید طوری بنویسیم که کمک کند جامعه روزبهروز بهتر، پاکتر و والاتر شود. اگر مطبوعات این مسئولیت را نپذیرند، پس چه کسی میپذیرد؟ در مدارس، آنها فقط میتوانند به گروه مشخصی از افراد آموزش بدهند، متوجهاید؟ اما مطبوعات به دست عموم مردم میرسد.(از هاوایی همراه استاد بودهام، اما تا حالا حتی یک عکس هم با شما نگرفتهام. فقط از دیگران عکس گرفتهام.) آه! واقعاً؟ بسیارخب، بیایید عکس بگیرید. از یکی از آنها بخواهید برایتان عکس بگیرد. از آنها با من عکس بگیرید. دوست دارند با استاد عکس بگیرند. این خودکار است. فقط یک بار فشار بدهید، کافی است. متوجه اید؟ آه، انگلیسیتان عالی است! انگلیسیتان دارد بهتر میشود. (برای عکس کنار استاد بایستید.) بله. بسیارخب. آن روز عکس نگرفتید؟ (نه هنوز، از آن روز تا حالا نه.) (تمام این مدت اینطور دوربین را نگه داشته ام.) (آه، خیلی شد تا حالا. زمانی بود که من از نزدیک از استاد خیلی عکس گرفتم.) آن روز در هاوایی زمانی که یک وعده غذا با هم خوردیم. (در هاوایی و در وایکیکی.) (چرا انقدر زمان می برد تا دکمه را فشار دهید؟) کمی بیشتر نگهش دارید. (کمی بیشتر نگهش دارید.) شما بهجای او عکس بگیرید. هر پنج نفر در عکس هستند؟ کمی عقب بروید. (پس بیایید پشت استاد بایستیم.) اشکالی ندارد. آن هم خوب است. فقط طبیعی باشید. راحت باشید. خب. شما آنجا بنشینید. هرطورکه میخواهید خوب است. مشکلی نیست. (کمی بیشتر نگهش دارید. فشار بدهید...) کمی بیشتر نگهش دارید، بعد فلاش... (فشار بدهید، کمی بیشتر نگهش دارید تا فلاش روشن شود.) اگر عکسها خوب نشدند، میتوانیم دفعه بعد دوباره عکس بگیریم. (نه، کمی بیشتر نگهش دارید؛ بعد روشن میشود. محکم فشارش بدهید.) فشارش بدهید و مدتی نگهش دارید. دیدید؟ ای وای! تازه کار... (خیلی تازه کار.) بسیارخب. بسیارخب. این یکی خیلی جانسخت بهنظر میرسد، درسته؟ این تجهیزات درستوحسابی است. میخواهید با این یکی عکس بگیرید؟ (حرفهای است.) حرفهای است، نه؟ (این برای سفرهای دور خیلی راحت است.) آه، درسته، درسته. (حملکردنش آسان است. بله.) وگرنه اگر وسایل زیاد باشد، فقط دستوپاگیر میشود. (بله.) خستهکننده است.بسیار خب، سؤال دیگری دارید؟ سؤال سخت دیگری دارید؟ بیچاره شما. از یک طرف افکار عمومی... میان چکش و سَندان گیر افتادهاید، درسته؟ اگر حرفتان به مذاق خوانندگان خوش نیاید، روزنامه را نمیخرند، حتی زحمت خواندنش را هم به خود نمیدهند و از شما حمایت نمیکنند. (بله، درسته.) (آنها از ما حمایت نمی کنند.) اما از طرف دیگر، اگر روراست صحبت کنید- "سخن راست به گوش خوش نمیآید"، درسته؟ (ما روزنامهنگاریم - روزنامه منتشر میکنیم. در هر صورت این یک کسب و کار است. (ما روزنامه منتشر میکنیم؛ خودمان آن را چاپ میکنیم.) شجاع هستید، نه؟ (اگر نتوانیم ادامه بدهیم، تعطیلش میکنیم.) واقعاً شجاع هستید، درسته؟ (خودمان راهاندازیاش کردیم و خودمان هم چاپش میکنیم.) آه، درسته. همین است که کار را دشوار میکند. (اینطور نیست که آنها پولش را بدهند.) (اینطور نیست که چیزی به ما بدهند.) آه، واقعاً؟ اما پول آگهیها چطور؟ برای درج آگهی به شما پول نمیدهند؟(اگر آگهی بدهند، باید به ما پول بدهند.) آه، اینطور است؟ (اما اگر حالا آگهی ندهند، آنوقت ما... استاد این ضربالمثل را میدانند: "بدون آن شخص هم بازار همچنان شلوغ است.") آه، واقعاً؟ (یک شخص می رود، دیگری می آید.) (بله، پس ما به کارمان ادامه میدهیم.) (دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد.) بسیارخب. ما نمیدانید که آنها طرف ما هستند یا طرف مخالف ما، درسته؟ بسیار خب. (چه کسی میداند؟ شاید روزی یکی از شاگردان استاد بیاید و بگوید: "میخواهم آگهی بدهم.") "میخواهم آگهی بدهم.") روزنامه خیلی خوب است.Photo Caption: "افتخاری است تا پاهای اشرف مخلوقات را معطر کرد"











